یکشمبه 13 دی ؛ اومدن نی نی ^_^
ساعتـ ده و نیمـ یـآزده dg هرچی بلد بودمـ نوشتمـ ُ اَ سر جلسه بُلَن شدمـ 
پله هـآ رو 2 تـآ یکی اومدمـ پاایین و کیف و چـآدرمـ و گرفدمـ و دِ بدو خونه 
نیمـ ساعت هی ین ور اون ور میکردمـ و دور خودم میپرخیدمـ نمیدونسم اصن چیکار باس بکنم
غذای پدر ُ امـآدع کردمـ خونه رو ی دس کشیدمـ ُ وسیله هـامـُ جم کردمـ
ک با قطار 1 بـرمـ سـاری
لامصب انگـار راه برکت کرده بود 
ده دیقه ب رسیدیمـ بیمـارستـآن خدا رو شکر دیر نرسیدمـ ..
مـامـآن ُ مـامـآن جونی ُ خاله بتول ُ عمو علی ُ اقآ مهدی ُ مائده جون ُ اقـا هادی ُ آریــآمـ اونجـآ بودن
1 ساعتی منتظر موندیمـ تـآ چـآر و رب چـآر و نیمـ دکتر اومد زنگ زدن ک ببرنش اتاق عمل ..
مـآ همـه پشت در منتظر
منمـ از اول تـآ اخـر پشت شیشه وایسـاده بودمـ ا این سوراخع تو رو نیگـا میکردمـ 

بـالـآخرع مـآمـآنی اومت 

فدااااش بشمـ من الهی چقد اون لبـآس آبی ِ بش میومد 
![]()
(شـومـا اینجـآییـآ
)
اَ زیـر قـرآن ردش کردیمـ و سـوار آسـانسور شد ک برع اتـاق عمل
ساعت 4/5 مـآمـآنی رف اُتـآق عمل 
مـآمـ همه تو سـآلن منتظـر .. ( از اونجـآیی ک این نیم سآعتی ک مـآمـآنی شومـآ تو اتاق عمل بوت
بنده مشغول به هوش اوردن مـآمـآن بزرگ شومـآ بودمـ dg نتونسمـ عسک بگیرم
)

پَن شیش دیقه ای ب پنج مونده بوت ک بــابـآیی و خواسن ک برع نمیدونم چی و امضـا کنع ..
تـآ برع و برگردع 1 ربُی طول کشید .. لامصب مگه زمـآن میگذش ..
بـآلـاخـره در آسـآنسور وا شد و دیدمـ آقـآی پدر خـآن خوشحال و خندون داره میـآت سمـت مـآ 

اگه بدونی اولین جمله ای ک برگش بمون گف چی بوت 

میگف مـو دارع
(خااااله فدای اون موهـآی قیشنگت بشع ک شونه میکشونع )
dg بـآبـایی و مـآدر جون لبـآسـآی شومـآ رو ور داشتن ک بیـآن تنت کنن
منمـ یواشکی مول کردمـ رفدمـ تو آسـآنسور بیـامـ بـالـآ نگهبـآنع نذاااش
دوس داشتمـ بزنمـنصفش کنمـ
( تـآ سـآعت شیش و نیمـ نذاش من بـرمـ بـالـآ . یکمـ کـار داش بـآش دس ب یخه شمـآآآ)
بـآلـاخره اومدمـ .. مـآمـآنی خسده و بی حآل رو تخت دراز کشیده بوت 
مـآچش کردمـ ُ مشغول حرف زدن بودیمـ ک یهو بـا صدای مـآدر جون برگشتمـ سمت در
واااای خـدا این چیع داره میـآت ..

دوییدمـ پتو رو اَ صورتت زدمـ کنـاااار وااااااای
جیگر خـآله رو نگااااااا 

لپ گل گلی
سهـرااااااااب 
الهی خاله فـدای اون صورت نـآزت بشه
نمیدونی چقد نـآز خوابیدع بودی
( لـآزمـ ب ذکر عست ک ی وخ فک نکنین چون من خاله شَمـ اَ نی نی تعریف میکنمـآ
نع واقنی همینطوری بوت برای اطمینـآن بیشدر میتونین اَ زنموش بپرسین
)
نیمـ سـآعتی پیشمون بودی بعد خـآنومه اومت بردتت 
مـآمـ بـاس برمیگشتیم زیـراب 
نههههه منمـ میخواااام شب بمونممممم


یکشمبه 13 دی ؛ اومدن نی نی ^_^ 
